شهاب الدين احمد سمعانى
132
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
بساط وجود نهادند انگشت انبساط بر نكتهء مسئلهء خود نهادند از سر سرمستى و سر نفى هستى 65 اين نعرات عشق در صحراى صفات صدق پياپى كردند كه أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى . أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ و آن شوريدهء بسطام مىگفت : سبحانى ، و آن ديوانهء عراق مىگفت : انا الحقّ ، و لا تستكبر ثمّ تنكر . اى درويش رمزى است عاشقانه ، سلطانى كه در خرابات مباهات اقداح خمر صرف كشيده باشد و لباس جمال پوشيده باشد چون به شهر درآيد شور در شهر افكند . بيت شور در شهر فكند آن بتِ زنّارپرست * چون خرامان ز خرابات برون آمد مست آدم صافى قدم ، آن اعجوبهء لطف قدم را به اوّل كار چندان شراب محبّت و قهوهء قربت و راح روحآميز شورانگيز در دادند كه در خرابات محو صفات عمامهء خواجگى إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ به بازار بيدلان فرستاد و به نقل وَ عَصى آدَمُ ، و به روى سترهء رَبَّنا ظَلَمْنا ، و كمر إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا گرو كرد 66 . بيت گر شب به خرابات نبودى يارم * چندين به خرابات چه بودى كارم گفتى به شب آمدن نيارى بارم * بيم عسس و قفاى سيلى دارم آن نهال اقبال باغ افضال 67 و غوّاص با اخلاص بحار اسرار جلال را اطلس سيادت و قرطهء دولت مىپوشيدند و او به دست « وَ عَصى » * در طلب آمد و آن را خرقه مىكرد 68 و مرقّع فقر ظلومى و جهولى به دل و جان / b 41 / بدل آن جهان 69 و اين جهان مىخريد ؛ زيرا كه إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى * تاج سلطانى بر سرش مىنهاد . إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا تاجش را به تاراج مىبرداد 70 . و اين مردان آن دم آرمند 71 كه آب رويشان ريخته شود و حلقشان به حلقهء دام بىقدرى 72 آويخته شود : مصراع نايافتن مرادها دولت ماست بودردا گفت : يا حبّذا المكروهات الثلاث : المرض و الفقر و الموت .